X
تبلیغات
رایتل

نه آبی نه خاکی ...

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند : زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها...

زهرا vs زهرا

...  برای نخواندن. با تشکر
ادامه مطلب

[ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1396 ] [ 15:46 ] [ زهرا ]

[ ]

تو هیچی نیسی زهرا...

قلبهای ما، پر است از خفاش های گرسنه ای که آرام و بی صدا خفته اند.
آنقدر آرام، که از وجودشان بی خبریم.
کافیست در فضای آکنده ای، بوی غذایی به مشام شان برسد،
بیدار میشوند،
دیوانه وار به هرسو می جهند،
و افسار اختیار تو را در دست میگیرند،
به جستجوی طعمه ای، لقمه ای، شکاری.‌..
تا اشتهای سیری ناپذیرشان را
لحظه ای
برطرف کنند..
.
.
.

ادامه مطلب

[ یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396 ] [ 18:15 ] [ زهرا ]

[ 2 حرف های قشنگتون ]

مخزن الاسرار!!

چند وقت پیش، امیرمحمد قربانی، توی سایتش این سوال رو پرسید که اول کتابها و جزوه هاتون چی مینویسین؟ اصن چیزی مینویسین؟ عادت دارین اول کتابها یه یادداشت یادگاری یا یه بیت شعر بنویسین یا نه؟ خودش گفت که گاهی خاطرات بعضی بخشها رو اول جزوه ها و کتابهاش مینویسه، مثلا بخش زنان بخش نفرولوژی...

سوال جالبی بود.. اول کتابهای من پر از جمله و بیت شعر و حدیثه. جمله هایی که بهم امید و انگیزه بده..

اوایل هربار که فیزیولوژی رو میخوندم و از نظم و پیچیدگیِ جزء به جزء بدن انسان شگفت زده میشدم، برمیگشتم و اول کتابم احساس اون لحظه رو ثبت میکردم، چیزی شبیه این جمله: هرچقدر بیشتر میخونم بیشتر میفهمم تو خدایی..

اما خوبیِ ماجرا اینه که همیشه بهترین حرفها رو توی کلام امیرالمومنین پیدا میکنی! نوشتمش اول فیزیولوژی:
أتَزعَم انَّکَ جسمُُ صغیر و فیکَ انطَوى عالمُُ اکبر
آیا گمان کرده ای که فقط جسم ناچیزی هستی؟ درحالیکه جهانی بزرگتر در تو پیچیده شده..

جهان! عالَم! عالمی که درون ماست!..
حتی هورمون های ملاتونین و ریتم شبانه روزیشون منو به یاد آمد و شد دنیا و شب و روزش میندازه. انگار جهانی توی وجود ما درحال چرخیدن و روزگار گذروندنه.. میشه با انواع تئوری ها دربارش حرف زد. روانشناس ها از دنیای پیچیده ی ذهن و روح انسان میگن؛ نسل شناسها از تکامل بشریت از ابتدای تاریخ تا امروز، که توی دوره ی جنینی هم یک بار هرکسی تجربش میکنه. و فیزیکدانا از انواع ساختارها و انتقال انرژی ها و سیستم گرمایشی و هرچیزی که توی بدن انسان با اخرین ورژن خودش مهندسی شده حیرت زده میشن..

جغرافیای جسم انسان! مسافرش شدم. "هرقدر بیشتر میخونم و یادمیگیرم، بیشتر میفهمم تو خالقی." مثه یه موجود بی قرار، که دلش میخواد فقط یادبگیره و یادبگیره، بشناسه و بخونه و کشف کنه و بره جلو...
گاهیم حافظ طورانه بهش میگم: ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است؛ بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم!

بردار ز رخ پرده؛ برای من یعنی خودتو بهم نشون بده، علمم رو بیشتر کن. یادم بده توی این عالم چه خبره، بزار بشناسمت!..

و این شد؛ که اول کتاب فیزیولوژی ام که به عنوان نسخه ی اسرار الهی بهش نگاه میکنم، یه جمله ی دیگه هم نوشتم:
من عَرَف نفسهُ فقد عَرَفَ ربّه.

[ یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1396 ] [ 00:17 ] [ زهرا ]

[ 9 حرف های قشنگتون ]

دیوانه های دانشکده

بعد از کلاس جسد!
واقعا آی کیوی من اونقدرام پایین نیست!!
ولی خب ۲۱ آبان کجا و ۱۰ دی کجا؟ چطور باید میفهمیدم واقعا؟؟!!
جسد تموم شد. من و زینب موندیم عکسهای سی تی اسکن و ام آر آی رو بیشتر بررسی کنیم. فائزه زودتر رفت و گفت توی کافه (طبقه دو کافی شاپ دانشکده) منتظرتونم.
ولی زینب هی معطل میکرد و میگفت وایسا ازت عکس بگیرم.(دارم میندازم گردن اون!) بعدشم گفت بیا بریم داروخونه!!
_زینب!! فائزه منتظره هاااا!! معطلش نکن، بعدا بریم داروخونه!
_نه نترس بهش گفتم. در جریانه.
من و زینب رفتیم بیرون دانشکده. فائزه زنگ زد. گفت بیاین دیگه!!
گوشیو گرفتم: فائزه باورکن این زینب معطل کرد من میخواستم زود بیام.
_باشه زهرا عب نداره زود بیاین منتظریم.

-و قطع شد-
(منتظریییییم؟؟؟ مگه چند نفرن؟ مگه فائزه تنها نیس؟)
برگشتیم دانشکده.
آرمیتا از طبقه های ساختمون ۲ اومد پایین تو حیاط: زهرا عزیزم ببخشید من دارم میرم.. امیدوارم ناراحت نشی.
_چرا ناراحت شم آرمیتا! برو بخون عزیزم!
_اخه مگه قرار نیس که...
با اشاره ی زینب ساکت شد.
(فک کنم فهمیدم!! ولی چون خیلی دور از تصور بود، بهش فکر نکردم..)
رفتیم کافی شاپ.
کلی از بچه ها بودن. جمع مون جمع بود. سعی کردم هیچ حدسی نزنم. بزارم ماجرا خودش پیش بره!!
(دیوونه ان این جماعت!! دیوووونههههه)
نشستم روی صندلی
تا تونستن دستم انداختن و خندیدن!! و خندیدم!! بماند که چیا گفتن بدجنسا!!
مسئول کافی شاپ اومد: خبببب تولد کدومتون بود؟؟
بچه ها با اشاره هایی که مثلا من نفهمم: هییییچکدوممون!!! اشتباه گرفتین!!!

ولی من دیگه فهمیده بودم!! کیک رو آوردن. جبران تولدی که توی امتحانای میانترم بود و نشد برگزار بشه.. خیلی دیوونه ان اینا خیلی دوسشون دارم...
کیکی که روش با انار نوشته بودن تولدت مبارک.
_لامصبا میگفتین یه چیز درستی بپوشم. آخه با مقنعه ی سیاه؟؟ اونم بعد از جسد؟؟(همه حلقم بوی فرمالین میده!!) دِ نگیر عکس نگیر اینقده!!

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1396 ] [ 13:05 ] [ زهرا ]

[ 4 حرف های قشنگتون ]

پست یهویی!!

باید یه جوری برنامه مو تنظیم کنم که هم بتونم تا قبل از امتحانا فیزیو ادراری رو یه دور و نیم زده باشم هم ژنیتال رو کامل بخونم هم فیزیولوژی گوارش رو.(قیافم شده مثل گایتون واقعا حس  میکنم عاشقش شدم نمیتونم بذارمش زمین!!) ژنتیکم که برا کوییزهاش خوندم حله. بقیشم مثل اینا مهم نیس تو فرجه ی خودش میخونم. و هم اینکه بتونم کارای خونه رو انجام بدم و همه ی حجم کار رو نذارم رو دوش مامانم و هم بتونم واسه رسانه به ضبط برسم. هم نامه ۳۱ نهج البلاغه رو تموم کنم. هم اینکه بقیه ی کارایی که داریم رو انجام بدم.
چند تا قانونم دارم. مثلا
تا اخر امتحانا، نقاشی کشیدن ممنوع(از سوم دبیرستان ک خواستم برا کنکور بخونم این ممنوعیت شروع شد!)
زیادی نوشتن ممنوع، سناریوپردازی ممنوع، تا اخر امتحانا سراغ مجله ی عکاسی پرتره های سیاسی و کتاب در کافه ی اگزیستانسیالیستی رفتن ممنوع، اصلا سراغ قفسه ی کتابهای محسن رفتن ممنوع، فیلم های چارلی چاپلین و فیلمنامه های ایبسن و هیچکاک و هرچی رو فلش محسنه ممنوع.
تنها زمانِ چک کردن سایت دکتر امیرمحمدقربانی و وبلاگ رفقا، توی تایم حضورم تو مترو هست. اونم به جز ایستگاه میرزای شیرازی تا شاهد(که اونو باید سرمو از توی گوشی بردارم و به باغهای چمران نگاه کنم و حالمو خوب کنم.)
میمونه اوقات فراغت ها و زنگ تفریحایی که وسط درسهام دارم، که اونا هم اختصاص داره به بغل کردن یوسف و گوش دادن به صدای گیتارش و حرف زدن با محسن و مامان و بابا و داداش بزرگم و هزارتا حرف نگفته که خوشبختانه مجبورم میکنه با خانوادم وقت بگذرونم...

نمیدونم چرا اینا رو به عنوان پست منتشر کردم درحالیکه کلللللی چیزای ب درد بخور تر و بهتر برا انتشار داشتم. ولی حس کردم اینو بگم خوبه، که معلوم بشه اگه پست نمیزارم به معنی این نیس که حرفی ندارم. ب این معنیه که درواقع وقتی ندارم!!


خب. الان میرسم. باید زود این پست گذاشته بشه. :)))
ایستگاه بعد: نمازی...

[ چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1396 ] [ 07:52 ] [ زهرا ]

[ 8 حرف های قشنگتون ]

:)

خودمم باورم نمیشه که رمزش یادم بود!!!

ولی واقعا آدم چرا باید رمز خونه خودشو یادش بره؟؟ ازبس که بهش سر نزدم!! (سالهای دور از وبلاگ!)

الان که دارم اینو مینویسم مطمئنم که همه ی رفیقای وبلاگیم رفتن سراغ کار و زندگی خودشون و به وبلاگهاشون و وبلاگ من سر نمیزنن. و دیگه کسی نیس که بیاد بی منت واسه پست های این وب کامنت بذاره که :" آپ شدم رفیق بهم سر بزن!!" یا مثلا :" دوست عزیز با افتخار لینک شدید!" (یادمه یه بار ترم اول یکی از بچه های دانشگاه که خیلی زیر پست های اینستاگرامم کامنت میزاشت بهم گف: فلانی!! حواست باشه من تو مجازی خیلی هواتو دارماااا کامنت میزارم و اینا!!)  -_-  واقعا باید براش چکار میکردم؟؟ توقع داشت بخاطر اینکه لطف میکنه برام کامنت میزاره چه طور محبتهای شایانش رو جبران کنم؟؟  اونم یکی مث من که تعداد لایک و کامنتام اهمیتی نداشت و بیشتر دلم میخواس بچه ها محتوای پست هامو بخونن! :(

بگذریم...

اصولا وقتی دلم از همه ی خیابونا و کوچه های فضای مجازی میگیره و همه ی نقاط این "دهکده ی جهانی" حالمو بهم میزنه، پناه میارم تو خونه قدیمی ام که به عنوان یه فضای امن هنوز پابرجا مونده. پابرجا و متروک!! همین وبلاگ! چیزی مثل یه "خانه ی پدری!" توی فضای مجازی!

گفتم مجازی! یادمه توی فیسبوک هیچ وقت نمیتونستم حرف دلمو بزنم. اصلا کلا دوسش نداشتم. فیسبوک رو وقتی برگشتم ایران ساختمش که بتونم دوستامو از گوشه گوشه ی دنیا پیدا کنم. وگرنه خود فیسبوک همیشه توی اون حال و هوای بچگیم مثل سمباده ی مغز بود! خصوصا اون بخش پوشش خبری! -_- و البته کانکت نشدن های همیشگیِ فیلترشکن ها!! "شادی" همیشه میگفت فیسبوک یه فضای مصنوعیه بیا تو وبلاگامون حرف بزنیم! اون موقع هنوز اینستاگرام "اختراع!" نشده بود و نمیدونستیم بعدها قراره شاهد پدر جدّ فضای مصنوعی و قیافه ها و خوشی های ساختگی باشیم! :)

حتی واتساپ هم عموما رو اعصاب من بود. ترجیح میدادم با شادی توی یاهو مسنجر چت کنم. گاهی ایمیل های طوووولانی! تبریکای تولد واسه رفیقایی که توی دنیا پراکنده بودن و دوری شون سخت اذیتم میکرد و هزااارتا چیز دیگه...

اینکه الان اینقدر راحت نشستم آبنبات مشهدی میخورم و دارم این حرفای بی ملاحضه رو اینجا میزنم دلیلش دقیقا صمیمی و ساده بودن فضای وبلاگه. و البته اینکه مخاطبم الان هیچکسی نیس! هیشکی این پست رو نمیاد بخونه، مگر کسی که یه کلید واژه رو تو گوگل سرچ کنه و اتفاقی وبلاگم برای واژه مورد نظرش بالا بیاد! (که البته اونم میبینه اشتباه اومده و میبنده این صفحه رو!) در این حد متروکه اینجا! و دقیقا در این حد لذت میبرم که توی یه بخش خاک خورده از فضای مجازی، این گوشه ی دنج رو دارم که میتونم توش با هر لحنی که دلم خواست مغزمو تخلیه کنم، طوری که دارم با خودم حرف میزنم، آدم وقتی با خودش حرف میزنه اینقدر راحته که انگار هشت سالشه. کی با خودش مثل اساتید کنگره ها حرف میزنه؟؟ اصن کی باورش میشه این پرحرفی های پراکنده ی بچگانه و بی ربط رو من نوشته باشم؟! خب دلیلش اینه که اینجا نقابم رو برداشتم. دارم حرفای دلمو میزنم. و هرچیزی که به ذهنم میرسه رو همون موقع میگم! بدون هیچ ویرایشی!! یه جور "سیال ذهن"!!!

گفتم سیال ذهن و دلم تنگ تر شد. یاد ترم اول افتادم.که استاد ادبیاتمون ازمون خواست یه سیال ذهن بنویسیم و من کل ترم داشتم به اینکه چی بنویسم فک میکردم! آخرشم دقیقا حرف هایی رو نوشتم که هیچکدومش سیال ذهن نبود و انگار صرفا یه قطعه ی ادبی پرداخته بودم!! (یادم باشه یه روز که حالم خوب بود خاطره های ترم اولم رو ثبت کنم! خاطره هایی که هرگز نمیشه با یه پست کوتاه و یه عکس مصنوعی تو اینستاگرام ثبتش کرد!)

.

اولش میخواستم آدرس وبلاگ رو عوض کنم. و یه آی دی آبرومند!!! بزارم براش. (آبرو؟؟ آبرو به این چیزها نیس! بازم که داری مثل اهالی اینستاگرام فکرمیکنی! اصن آبرو جلوی کی؟؟؟) اما بعد تصمیم گرفتم دقیقا همین آدرس بمونه روی صفحه، و حتی اسم وبلاگ و قالب و تم و تمام آپشن هاش همینطور بکر و فابریک بمونه روش! دلیل اولم اینه که همه ی اینا یادآور چهارده سالگیم هست که برای اولین بار این وب رو ساختم! و نمیخوام تمام این خاطرات و حس و حالی که اینجا با نواع آدمها تجربه کردم از بین بره. و دوست دارم مثل یه آثار باستانی از سلیقه ها و افکار اوایل نوجوونی ام برام باقی بمونه! و حتی تغییر کردن هام و بزرگ شدن یا کوچیک شدنام و سِیر فکری ام اینجا تا حدودی از محتوای پست هام مشخص میشه. (گیرم که حتی ازینکه یه عده ادرس اینجا رو بلدن و از خونه ی مجازی ام عبور میکنن بیزارم. ولی خب... مهم نیستن!) دلیل دیگه ام هم اینه که من و "اگزوپه ری" یه وجه مشترک داریم: داشتن یه شازده کوچولوی دوست داشتنی که "شش" ساله ندیدیمش!

این جمله ی کتاب شازده کوچولو رو خوب یادمه:" اینجا جایی هست که از هم جدا شدیم، لطفا این تصویر (غروب و بیابان) را خوب بخاطر بسپارید، که اگر یک روزی گذارتان به این جا افتاد و دیدید یک پسر بچه ی دوست داشتنی اینجاست، اگر موهایش طلایی طلایی بود، اگر وقتی ازش سوال میپرسیدید جواب نمیداد، بی درنگ بردارید و به من بنویسید که او برگشته، و مرا از این نگرانی در بیاورید..."

من هم اخرین بار شش سال پیش با شازده کوچولوی زندگیم اینجا حرف زده بودم. و بعد از اون فقط توی خیالم باهاش حرف زدم. این تنها آدرسی هست که اون از من داره. اگه ادرس این وبلاگ رو خودخواهانه عوض کنم، تنها روزنه ی امیدم رو برای پیدا کردنش و پیدا کردنم از دست میدم. راستی راستی کجای جهانی الان تو؟؟... یه روز یه پست طولانی دربارت میزارم...

چقدر طولانی شد این پست! خب چون اولین باره که بعد از مدتها توی وبلاگم حرف میزنم. موضوع این وبلاگ چیز خاصی نیس. هروقت کسی میپرسید وبلاگت راجع به چیه میگفتم هیچی! پراکنده اس! ازین به بعد هم بی قید و شرط حرفامو میزنم اینجا! خب کسی هم که اخه این ها رو نمیخونه که اذیت بشه. مگه نه؟؟ ولی خب ازین به بعد کمتر شاید حرف بزنم. و به درد بخور تر. البته قول نمیدم!


( این پست هم 4 نوامبر نوشته شد. 6 دسامبر پست شد! با تشکر از امتحانات میانترم! )

 

[ چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 09:02 ] [ زهرا ]

[ 11 حرف های قشنگتون ]

عیدتون مبارک!!!

فدای مهربونی و جوون مردی اش مولا علی!!

عید غدیر مبارک

ایشالا نجف اشرف نصیبتون!

.

خادم و چوب و پرش خسته شدند از ارشاد!

یک نفر باز گمان کرده ضریحت قبله است!!!

.

.

.

پ ن: ممنون از عیدی مولای متقیان به من! رشته مورد علاقه رو قبول شدم! خدایا شکرت!

[ دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 21:41 ] [ زهرا ]

[ 7 حرف های قشنگتون ]

دوباره پاییزه...

دوستان خوب و صمیمی، سلاااااااام

سلامی دوباره به فضای دلنشین و دوست داشتنی وبلاگ!!

بازگشت بعد از دو سال و چند ماه به وبلاگ و حال و هوای صمیمی پست گذاشتن و انتظار برای تایید نظرات، یه نوستالژی عمیقی برام داره. که حالمو خوب میکنه.

بعد از کابوس کنکور

بعد از استرس درس خوندن

بعد از بی خوابی های مزخرف و نگرانی های بیهوده

وبلاگ یادم آورد که زندگی هنوز تموم نشده.

وبلاگ چیزای دیگه ای هم یادم آورد..

مثلا ساده و صمیمی بودن رو

بین صفحه های رنگارنگ اینستاگرام و پُست های جورواجور و حال بهم زن - که همش شده بازو های باشگاه رفته و  صورتک های عجیب غریب و حرف و فحاشی و قیافه گرفتن و " یه شب خوب با رفقا" و نوتلا و اسکاچ و هر چرت و پرت دیگه-  وبلاگ یادم آورد اون روزایی رو که یه پست میذاشتیم و خیلی صمیمی برا همدیگه کامنت میذاشتیم و هی refresh میکردیم که کی نظرمو تایید میکنه! بی منت! بی حرف اضافه! نظر گذاشتن که از کلاس آدم کم نمیکرد!!

کسی توی بیوگرافی اش نمینوشت : نظر= نظر ... لایک=لایک..... تایید=تایید... دونت فالو می فور بک فالو!!

اما حالا بعد از دو سال می بینم خیلی وبلاگ ها خلوت شدن

خیلی همه چی آرومه.. ساکته..

همه ول کردن رفتن تو اینستاگرام دارن جر و بحث میکنن!!

بیخیال..

دوباره یاد پاییز افتادم و پست های قشنگ شادی جونم که صمیمانه می نوشت و  حرف میزد..

لعنت به هرچی مصنوعی بازیه...

سلام وبلاگ!

[ شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 21:35 ] [ زهرا ]

[ 11 حرف های قشنگتون ]

زیر صفر

هیچ حرفی برای گفتن نیست....



[ چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 16:01 ] [ زهرا ]

[ 22 حرف های قشنگتون ]

روز زیبای دنیا 3>

در این که زن یک اثر هنری است، شکی نیست!


روز زن مبارک!!!!


[ جمعه 29 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 13:05 ] [ زهرا ]

[ 23 حرف های قشنگتون ]

:-(


چه فرقی میکند اهل کجای این کره ی خاکی باشی...

تنهایی کار خودش را میکند..

سفید سفید باشی یا سیاه سیاه..


[ پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 15:07 ] [ زهرا ]

[ 4 حرف های قشنگتون ]

صـــفـــر


امروز با ترازویم ،


وُجدان حکومت را کشیدم


صفر بود ...!


[ پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 15:03 ] [ زهرا ]

[ 2 حرف های قشنگتون ]

1 2 3 4 5 6 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه